روزنامک: نگاهی به چند خاطره با روزنامه نگار و داستان نویس بنام، رسول ارونقی کرمانی به مناسبت وفات او ـ خاطراتی شنیدنی
1 بهمن 1396 - 21 ژانويه 2018

نگاهی به چند خاطره با روزنامه نگار و داستان نویس بنام، رسول ارونقی کرمانی به مناسبت وفات او ـ خاطراتی شنیدنی

رسول اَروُنقی کرمانی ناشر ماهنامه «تهران پُست» که دفتر آن در راکویل ِ استیت مِریلند (حاشیه شمالی شهر واشنگتن) است غروب بیستم اکتبر 2017 (جمعه 28 مِهرماه 1396) در 87 سالگی درگذشت.
     آشنایی، همکاری و دوستی این نگارنده (مؤلف این تاریخ آنلاین) با رسول از اَمُردادماه 1335 (61 سال پیش) و از اطاق خبر روزنامه اطلاعات و اینک 92 ساله آغاز شده بود. در این زمان، من دانشجوی دوره روزنامه نگاری این مؤسسه مطبوعاتی بودم و رسول نویسندهِ تازه استخدام شدهِ اطاق خبر (اصطلاحا؛ ستاف رایتِر ـ نویسندهِ ستادی، نویسنده نشسته).
     دانشجویان آن دوره، از ماه سوم تحصیل و آشناشدن با اصول ژورنالیسم، روش خبرگیری و خبرنویسی، اِدیت، لیدنویسی، تیترنویسی، مقاله نگاری و تهیه و تنظیم فیچر، آشنایی با حروف و اندازه های آنها، چگونگی استفاده از آرشیوها و رفرنس ها برای تکمیل اخبار، آشنایی با دوربین و گرفتن عکس خبری (عکسی که خود ـ بدون توضیح، واقعیت هایی را بیان کند)، صفحه بندی و گراور سازی و تاریخچه رسانه ها، باید پیش از ظهرها در اطاق خبر کارآموزی ـ خبرگیری و خبرنویسی ـ می کردند و عصرها در کلاس درس به حرف استاد گوش فرا می دادند و یادداشت بر می داشتند.
     در سومین روز کارآموزی، معاون دوم سردبیر مرا مأموریت داد که بروم و در بیمارستان زنان با یک بانوی جوان که از شوهر 80 ساله اش سه قلو وضع حمل کرده بود مصاحبه کنم. [رویدای که 8 سال بعد در زنوز تکرار شد و یک بانوی 36 ساله از شوهر 79 ساله اش حامله شد و 3قلو وضع حمل کرد.].
     به بیمارستان رفتم و این بانوی حدودا 30 ساله را که حاضر نشد سن واقعی خودرا بگوید یافتم، نوزادان را دیدم و مصاحبه انجام شد. این زن نگفت که چرا با مردی تقریبا سه برابر سن خود ازدواج کرده بود ولی در راهرو بیمارستان، پرستار آن اطاق گفت که او هم این سئوال را کرده و آن زن پاسخ داده که شوهرش هنگام خواستگاری، به او وعدهِ دادن همه اموالش را پس از مرگ داده بود و این تعهد در عقدنامه قید شده است.
     خبر را نوشتم و به معاون سردبیر دادم و در گوشه اطاق خبر، یک صندلی خالی یافتم و روی آن نشستم و منتظر بودم که مرا بخواهند و عیب کارم را بگویند که چنین نشد. دو ساعت بعد نزد معاون سردبیر رفتم و علت را پرسیدم، گفت که ارونقی کرمانی خبر را تنظیم و تیترنویسی کرد و به من داد که به حروفچینی فرستاده ام، خودت پیش او [ارونقی] برو و عیب کارت را ـ اگر عیبی بوده از وی بپرس.
     شنیدن کلمه «کرمانی» مرا به داشتن یک همشهری در آنجا شاد کرد. از پیشخدمت اطاق پرسیدم که کدام یک از سه نویسنده ستادی حاضر در میز مربوط، ارونقی کرمانی است که با دست، اشاره به او کرد که مردی نسبتا تنومند، بلند قد با پوستی گندمگون (سبزه) به نظر می رسید.
     نزد ارونقی رفتم، گفت خبر را خواندم، عیبی در تهیه و تنظیم آن ندیدم و افزود: تا اینجا، شما بهتر از کارآموزان دیگر حادثه نویسی می کنید و بهتر است که پس از استخدام، به میز حوادث شهری (اخبار پلیسی ـ قضایی) روزنامه بروی. گفتم: یک سئوال خصوصی دارم. گفت: بگو. گفتم: با شنیدن نام شما تصوّر کردم که با یک کرمانی رو به رو خواهم شد و همان لهجه را خواهم شنید، ولی دیدم که لهجه شما عمیقا آذری است. گفت: بنشین تا ماجرا را برایت بگویم. نشستم.
     رسول گفت که پدرش از مردم اَرونق تبریز بود و دست اندر کار خرید و فروش قالی و قالیچه، و کرمان محل بافتن بهترین قالی ها است و بنابراین پدرم به آنجا رفت، با مادرم که یک بانوی کرمانی است ازدواج کرد و من و خواهرم «زرین تاج» در آنجا به دنیا آمدیم. هنوز در ایران داشتن شناسنامه و نام خانوادگی رسم نبود. وقتی که قانونِ الزام به داشتن شناسنامه اجرایی شد، پدرم به اداره ثبت احوال رفته بود تا شناسنامه بگیرد. از او خواسته بودند که نام خانوادگی بدهد، گفته بود: «اَرونقی». گفته بودند که پیش از او، ارونقی را به عنوان نام خانوادگی گرفته اند، اگر مصرّا همین نام را بخواهد باید برود از سَرفامیل اجازه کتبی بگیرد و بیاورد. پدرم چند نام دیگر داده بود که گفته بودند اینها هم گرفته شده است و پدرم نام محل تولّد خود و محل تولّد مادرم را پشت سر هم قرار داد که صادرکنندگان شناسنامه قبول کردند و نام خانوادگی ما شد: «ارونقی کرمانی»، ولی من در تبریز بزرگ شدم و از دوران دبیرستان به نوشتن داستان کوتاه پرداختم که در مطبوعات محل و سپس تهران چاپ شدند. مطالب من زمینه اجتماعی دارند و می خواهم در هرکدام یکی ـ دو مسئله جامعه را بگویم و برای اینکه جلب مخاطب کند و نیز در ذهن بماند آنها را در قالب عشق و عاشقی قرار می دهم (رومانس).
     از آن پس روزی نبود که با ارونقی صحبت نکنم، ولو چند جمله. او فردی بسیار کم حرف بود.
     پس از اتمام دوره تحصیل و کارآموزی، از یکم شهریور 1335 مرا به میز اقتصادی روزنامه اطلاعات فرستادند و خبرنگار بازار، شرکت ها و بانک های غیردولتی شدم که در آن زمان تنها دو بانک غیر دولتی در ایران بود؛ بانک صادرات و معادن و بانک بازرگانی. پوشش اخبار کشاورزی هم بعدا به من داده شد.
     چند هفته بعد و اواخر شهریورماه 1335، ارونقی ناگهان از تحریریه روزنامه ناپدید شد، سراغش را گرفتم، گفتند که از سناتور مسعودی (صاحب و مدیر وقت مؤسسه مطبوعاتی اطلاعات) خواسته بود که اورا به یکی از مجلات مؤسسه بفرستد زیرا که علاقه به مجله نویسی دارد و یک روش تازه پاورقی نویسی را هم که کار مجله است ابداع کرده است. مسعودی جریان را با مجید دوامی سردبیر وقت روزنامه در میان گذارده بود. دوامی هم به مسعودی گفته بود که ارونقی چند بار به او گفته که از دیدن اخبار داخلی که همه اش تعریف و تمجید مقامات است و مُشتی راست و دروغ حالش به هم می خورد و دست کم اخبار حوادث شهرستانها را برای تنظیم نزد او بفرستد و در نتیجه، مسعودی با انتقال ارونقی به مجله اطلاعات هفتگی موافقت کرده بود.
     ارونقی چندی پس از انتقال به اطلاعات هفتگی، معاون سردبیر این مجله شد ـ معاون انور خامه ای، دوامی، سعیدوزیری و ... تا اینکه نوبت سردبیری به خود او رسید، در نیمه اول دهه 1340.
     ارونقی بسیار آرام و کم سخن بود و در جلسات هفتگی نویسندگان و خبرنگاران مؤسسه اطلاعات جز در پاسخ به سئوالی مستقیم، لب به سخن نمی گشود. ولی، هر وقت که مرا می دید و عمدتا هنگام صرف ناهار در رستوران مؤسسه اطلاعات می گفت که استعداد حادثه نویسی ام بیشتر است و بهتر است که به میز اخبار حوادث شهری (پلیسی ـ قضایی) منتقل شوم و این میز مرا دادستان نویس و نویسنده دادستانهای کوتاه خواهد کرد و خوبی داستان نویس بودن این است که کارفرما ندارد و .... گاهی می پرسید که آیا هنوز از خبرهای راست و دروغ بازار و شرکت ها حالم بهم نخورده است؟، و سرانجام از مِهرماه 1336 به میز اخبار حوادث شهری رفتم. پیش از رفتن به این میز، دو ماه دستیار سردبیر وقت روزنامه (تورج فرازمند) بودم.
     ارونقی کرمانی پس از گرفتن ابلاغ سردبیری مجله اطلاعات هفتگی که تیراژ آن حدودا صد هزار نسخه بود و او آن را 3 ـ 4 برابر کرد، از من خواست که برایش هر هفته دو صفحه حادثه بنویسم ـ درست بمانند آنچه را که در برنامه «در گوشه و کنار شهر» از رادیو ایران پخش می شد و مبتکر و مدیر اجرایی آن برنامه هم خود من بودم. پیشنهادش را پذیرفتم و سال ها ادامه دادم.
     ارونقی در طول سردبیری خود، مجله اطلاعات هفتگی را به دور از جنجال کرده بود. پیش از سردبیری ارونقی، دیده شده بود که اطلاعات هفتگی با مطالب و نظرسنجی های خود، میان دو هنرمند و دو خواننده جنگ و گریز به راه انداخته بود ازجمله در برابر هم قراردادن دلکش و مرضیه که یک بار هم هواداران دلکش به ساختمان مؤسسه مطبوعاتی اطلاعات حمله آوردند و ....
     رسول به ندرت راضی به دادن عکس خود و زادروزش به مطبوعات می شد تا نگویند که خواسته است پیرامون وی تبلیغ شود، حتی به غلامحسین صالحیار ناشر کتاب «چهره مطبوعات معاصر» که عکس اورا از پرونده کارگزینی مؤسسه اطلاعات گرفته و جاپ کرد بدون اشاره به روز تولّد او. ارونقی می گفت که نوشته ها و کتاب هایش باید مُبلّغ او باشند. شمار کتاب های داستانی ارونقی به رقم 25 رسیده است و معروف ترین آنها: داستان «امشب دختری می میرَد»، داستان «بابا نان داد»، داستان «آواره» و ....
     ارونقی که چندی پس از سردبیری اطلاعات هفتگی، ازدواج کرده بود دو فرزند خود الهه و بابک را برای تکمیل تحصیلات متوسطه به فرانسه فرستاده بود و بانوی خود ـ مادرشان را به همراه آنان.
     ارونقی که از آغاز تأسیس سندیکای روزنامه نگاران از اعضای آن بود در جریان انقلاب، برای دیدار فرزندان خود به فرانسه رفت، مسئله اعتصاب کارکنان فرودگاه پیشامد کرد و دیگر به ایران بازنگشت. وی از فرانسه به آمریکا رفت و ماندگار شد و زن و فرزندانش را به آمریکا بُرد و مقیم شهر راکویل استیت مریلند شدند. دو فرزند ارونقی در همین استیت به تحصیل ادامه دادند و بابک در سال 1991 در رشته پزشکی و تخصّص بیهوشی و کنترل درد از دانشگاه مریلند فارغ التحصیل شده و 26 سال است که در حاشیه شهر واشنگتن بکار طبابت سرگرم است.
     ارونقی پس از آمدن به آمریکا، از آنجا که روزنامه نگار به مثابه ماهی و آب نمی تواند از ژورنالیسم جدا شود مدتی در روزنامه ایران تایمز (چاپ واشنگتن) کار کرد و در اینجاهم اخبار پلیسی ـ قضایی (حوادث) از روزنامه های تهران انتخاب و دوباره نویسی می کرد. وی از سال 1995 به انتشار ماهنامه «تهران پُست» دست زد. وی در جریان کار تلاش داشت که ماهنامه اش برکنار از سیاست باشد. او مدت ها خودش باندُل های مجله اش را از چاپخانه می گرفت، در اتومبیلش می گذارد و در فروشگاهها، رستوران ها، دفاتر وکالت و مراکز پزشکان ایرانی منطقه توزیع می کرد. هزینه مجله از چاپ آگهی تأمین می شد و اعلام شده است که انتشار مجله همچنان ادامه خواهد داشت.
     در اوایل دهه 1980 یک شب برای تازه کردن دیدار به خانه ارونقی در مِریلند که تا ساختمان یک مدرسه فاصله ای زیاد نداشت رفتم و او از سر و صدای مدرسه راضی نبود و گفت که در نخستین فرصت، خانه را تغییر خواهد داد. چون دیر شده بود و تا خانه ام 200 مایل (بیش از سه ساعت رانندگی) فاصله بود آن شب را همانجا ماندم. دیروقت شب، ارونقی یک تختخواب سفری به زیرزمینی خانه اش بُرد و گفت که مهندس مقدم مراغه ای (استاندار آذربایجان در ماههای اول پس از انقلاب) که تَرک وطن کرده و در اینجا در یک هُتِل کار می کند و فعلا جایی برای خوابیدن ندارد شبها تا یافتن مکان در اینجا می خوابد.
     در همان دهه 1980 اطلاع یافتم که میان دو ـ سه کتابخانه آمریکا و برای نخستین بار در تاریخ، ارتباط آنلاینی برقرار شده، و می شود از این طریق در یک کتابخانه نشست و رفرنس های کتابخانه دیگر را مطالعه کرد و اطلاعات گرفت. به علاوه، گروه آموزش کتابداری دانشگاه مریلند (واقع در کالج پارک ـ حاشیه شهر واشنگتن) بر دروس سُنتی دانش کتابداری، کتابداریِ نواری (مطالب کتاب در نوار ضبط صوت)، علوم کتاب (انواع کتاب نگاری و تألیف و انتشار)، دروس اینفورمِیشن ساینس (گرفتن اطلاعات از رفرنس ها و آنلاین ها و از این قبیل) را که منحصر به فوق لیسانس است افزوده و پیش بینی دیجیتالی شدن کتاب ها و کتابخانه ها دارد وارد واقعیت می شود و مقدمات آن در این دانشگاه تدریس می شود و کار نویسنده و روزنامه نگار آسان خواهد شد. به دانشگاه دولتی مریلند رفتم و چون قبلا یک مدرک تحصیلی دکترا و دو مدرک فوق لیسانس (تاریخ و روزنامه نگاری) داشتم، ثبت نام در آن رشته برایم آسان بود.
     برای شرکت در کلاس ها باید هر هفته دو بار 200 مایل رانندگی می کردم و پس از کلاس، این 200 مایل (320 کیلومتر) را باز می گشتم و برخی شب ها که خسته بودم، در کتابخانهِ شبانه روزی دانشگاه مریلند، نشسته سرم را روی میز می گذاشتم و به همان شکل می خوابیدم. یک روز بر حسب اتفاق ارونقی را در یک فروشگاه دیدم، گفت که چرا خسته به نظر می رسم. قضیه را برایش گفتم که ناراحت شد و گفت که چرا برای خوابیدن به خانه او نمی روم که فاصله ای زیاد از دانشگاه ندارد و از آن پس تا پایان آن سمِستِر دانشگاهی، هر هفته یکی ـ دو شب در خانه ارونقی بودم و همان تختخواب سفری را برایم شخصا آماده می ساخت.
     پس از آن و در طول 30 سال گذشته هر وقت که به واشنگتن می رفتم، بدون دیدار ارونقی باز نمی گشتم. آخرین دیدار ما یک سال پیش بود (سال 2016)، چندان سر حال نبود.
     11 اکتبر 2017 (امسال) که از تهران به فرودگاه دالس (حومه شهر واشنگتن) رسیدم و به خانه آریا منصوری رفتم که در آنجا اتومبیل خودرا پارک کرده بودم، او به من گفت که شنیده است بیماری ارونقی شدت یافته است. گفتم که امشب در خانه شما خواهم ماند تا اینکه فردا به اتفاق شما و رضا رفوگران (همکار پیشین در روزنامه اطلاعات) به دیدار ارونقی برویم. روز بعد که تلفن کردیم گفتند که حال او برای ملاقات مناسب نیست و بماند برای بعد. من 200 مایل (320 کیلومتر) رانندگی کردم تا به خانه رسیدم که ده روز بعد آریا منصوری (مدیر یک بنگاه معاملات مستغلات در منطقه واشنگتن، مریلند و ویرجینیای شمالی) تلفنی خبر از وفات ارونقی داد و مرا دچار اندوهی عمیق کرد.
بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

   
 

Vestidos de Casamento
 





 
 
© Copyright 2004   Rooznamak.com   All Rights Reserved